وابسته به مکتب خیریه امیر المومنین (ع)


  چاپ        ارسال به دوست

آشنایی با مفاخر مفید

آشنایی با مفاخر مفید

 یادش بخیر؛ آن زنگ های ورزش

در تابستانی که گذشت، مفید ، یکی از یاران قدیمی و صمیمی اش را از دست داد. زنده یاد محمد کبریایی، معلمی بود که در دل زنگ های ورزش یادش همیشه زنده خواهد ماند. در روز تشییع پیکر استاد کبریایی، دبیرستان مفید ، شاهد آخرین وداع شاگردانش با او بود. شاگردانی که امروز هرکدام در مسئولیت های مختلفی مشغول خدمت هستند؛ از معلمی در مفید گرفته تا مسئولیت در مشاغل و پست های گوناگون مملکتی. آن روز ، شاگردانش ، گروه، گروه دور هم جمع شده بودند و از خاطرات معلم ورزش شان می گفتند. 

زنده یاد کبریایی بیش از دو دهه در دبیرستان مفید منطقه دو خدمت کرد. برای آشنایی بیشتر با ایشان، از فرزندشان محمد علی کبریایی دعوت کردیم تا ما را مهمان خاطرات و روحیات پدرشان کند. جالب است که بدانید محمد علی کبریایی، علاوه بر این که از شاگردان پدر بوده ، چند سالی نیز با دبیرستان مفید منطقه یک ، در سمت معلم راهنما و دبیر ریاضی، همکاری داشته است.

***

فوتبالیست انقلابی

    از کودکی در زمین های خاکی، در محلات فوتبال بازی می‌کرد.  روزی آقای رجب فرامرزی مربی تیم بانک ملی بازی ایشان را می بیند و می‌پسندد وبه عضویت باشگاه بانک ملی در می آورد.  البته بعد ها، یک سال هم در تیم پرسپولیس بازی می‌کند.  همچنین در تیم ملی جوانان - در زمان رایکوف - حضور داشته.

پدرم ۲۷ سال داشت که انقلاب شد. مدل زندگی قبل از انقلاب و بعد از انقلاب پدرم، زمین تا آسمان متفاوت بود. چند ماه قبل از انقلاب فوتبال را رها می‌کند . علاقه ی‌ شدید به امام (ره)، یکی از دلایل این تحول بود.

بلافاصله بعد از انقلاب در ماجرای فتنه ی فدائیان خلق در آمل، مادرم می‌گفت: ایشان دو سه ماه ناپدید شد. بعد از این که آمد فهمیدیم برای دفاع از انقلاب به آنجا رفته است.

 پدرم سال ۶٠  وارد مفید می‌شود و جبهه رفتن پدرم هم همان سال ۶٠  است. سال ۶۱ هم مجروح می شود. خرداد ۶۲  نایب‌رئیس فدراسیون فوتبال و سرپرست تیم ملی می‌شود. یک سال و نیم هم در فدراسیون کار می کند. بعد دوباره به جبهه می‌رود و بعد از بازگشت تا سال ۸۱  در مفید به تدریس ورزش ادامه می دهد. در این مدت حدود ۲۴ دوره از دانش آموزان مفید، از جمله خود من، شاگرد ایشان بوده  و خاطرات خوبی از زنگ های ورزش، برای مان به یادگار مانده است.

عکس شماره ۴

در زیر آن قید شود:" بخشی از خاطرات ایشان در سفر به سنگاپور و مجمع دبیران فدراسیونهای فوتبال کنفدراسیون آسیا (سال ۶٣)"

و زیر آن فسمت آخر آن نوشته شود:"اینجا فهمیدم پیامبر بزرگمان به سربازانش که از جنگ با کفار برگشته بودند چه گفت.او گفت از جهاد اصغر آمده اید بروید بسوی جهاد اکبر که همانا مبارزه با هوا و هوس نفس است."

 

ماجرای آشنا شدن با مجموعه ی مفید

آقای نیلی ( دبیر دینی مفید) در گروهان پدرم بود. وقتی به تهران می‌آید، پدر را در نماز جمعه می‌بیند و می‌گوید: شما دنبال کار نیستید؟  پدر هم آن زمان کاری نداشت و آقای نیلی همزمان پدر را به ناصر نبوی فوتبالیست و آقای رفیعی ( مدیر وقت مفید) معرفی می‌کند . با دعوت آقای رفیعی، پدرم در مدرسه به عنوان معاون و معلم ورزش مشغول فعالیت می‌شود.

پدرم ورود به مفید را برکتی برای خودش می‌دانست؛ چرا که معتقد بود همنشینی با مفیدی ها باعث تقویت پایه های اعتقادی اش می شود.

 

بدهکاری به خداوند

پدرم اخلاق و رفتارهای خاصی داشت. برای من که هم فرزندش بودم و هم شاگردش این رفتارها خاص بود.

 البته خود پدرم در خاطراتش می‌گفت در ۲۷ سالگی که تصمیم به ازدواج گرفتم تصمیم گرفتم اصول خاصی در رفتارها و تعاملات خودم داشته باشم. این اصول را من مشاهده می‌کردم. مثلا اگر به چیزی می‌رسید که فکر می‌کرد حق است با جدیت به آن عمل می‌کرد. در زندگی بسیار قانع و ساده زیست و در عین حال شکرگزار بود.

گفتمان غالب ایشان این بود که چون خداوند نعمت‌های فراوانی به من داده من هم به او بدهکارم.

پدرم علاقه خاصی به آقای مظفری نژاد داشت  و سعی می کرد در زندگی از رهنمودهای ایشان استفاده کند.

 

یک کار برای خدا

دو ویژگی بارز  اخلاقی پدرم ، ادب و اخلاص بود. با اینکه پدرم چند سالی به عنوان فرمانده در جبهه حضور داشت و جانباز شده بود اما دوست نداشت دیگران بدانند. وقتی برای کسر خدمت سربازی ، به مدرک جانبازی اش نیاز داشتیم، اصلا دلش راضی نمی شد که به خاطر جبهه رفتنش امتیازی به او داده شود. بعد از پیگیری، وقتی مدرک را گرفتیم با دلخوری به من گفت:«یک کار برای خدا کرده بودم که آن را هم تو خراب کردی!»

صبر عجیب

پدرم صبر و تحمل عجیبی داشت. از زمان مجروح شدنش در جبهه تا این اواخر که به خاطر بیماری، حالش خیلی بد بود ، یک بارهم به ما نگفت درد دارم.

وقتی برای عیادتش به بیمارستان می رفتیم ، با این که برایش سخت بود ، اما برای روحیه دادن به ما از جایش بلند می شد و می نشست. بعد ها از دکتر ها شنیدیم که بیماری پدرمان ، درد زیادی به همراه دارد و آن ها از تحمل این همه درد ، تعجب کرده بودند.

کلاس‌های ورزش

کلاس‌های ورزش به این شکل بود که پدرم مواد آزمون را در طول‌ترم، تمرین می‌داد، مثل دوی کوپر یا دوی سرعت و دراز نشست. در یکی از دو زنگ ورزش، نرمش می‌دادند و در زنگ بعدی هم بازی بود. در جدول هایی که تهیه کرده بود به تک تک فعالیت های شاگردانش، با دقت زیاد نمره می داد.

یکی از شاگردانش می گفت:  آقای کبریایی در روز، چهار زنگ ورزش داشت و در هر چهار زنگ ، با همان پای مجروحش ، پا به پای شاگردانش می دوید. این در حالی بود که خیلی از بچه ها با یک زنگ دویدن از حال می رفتند و نمی توانستند بیشتر از این بدوند.

پدرم معتقد بود ، این نرمش و دویدن یک ساعته در ورزیده شدن بدن بچه ها و سلامت آن ها ضروری است و برای همین در اجرای آن خیلی پیگیر و جدی بود.

 لباس ورزش ایشان هم لباس تمرین تیم ملی بود و بهترین لباس بود و معتقد بود معلم ورزش باید بهترین حرکت را انجام بدهد.

 

معلم دوست داشتنی

با این که در انجام حرکات ورزشی به بچه ها سخت می گرفت و بعضا بچه ها کم می آوردند ولی همه ی بچه ها او را دوست داشتند. این عشق و علاقه را شما در روز تشییع  آن مرحوم در دبیرستان مفید  و مراسم ختم می توانستید ببینید. جالب این بود که در بین فارغ التحصیلان ، با هر سلیقه و ظاهری که بودند در مراسم تشییع حضور داشتند و همگی از مردانگی و بزرگواری پدرم می گفتند.

 

ماشین ژیان

پدرم  تا سال ۷۸ یک ماشین ژیان داشت. خانه ما در شرق تهران بود. ما برای رفتن به مدرسه مفید، در غرب تهران، سوار ژیان می شدیم. این اواخر هم به خاطر فرسودگی ، در هر بار توقف خصوصا پشت چراغ قرمزها، ماشین خاموش می شد و ما مجبور بودیم از ماشین پیاده شویم و با هل دادن آن را روشن کنیم.  هر بار که نزدیک مدرسه می شدیم بچه ها از صدای ژیان می فهمیدند که آقای کبریایی دارد می آید.

هر چه به پدر  اصرار می کردیم که این ماشین قدیمی است و بهتر است ماشین دیگری بخریم، می‌گفت: وقتی که می‌بینم خیلی ها حتی توان خرید همین ماشین را هم ندارند، من خجالت می‌کشم که این ژیان را هم سوار می شوم.

در هوای جبهه

 بعضی از مفیدی‌ها معتقد بودند فضای جبهه رفتن را آقای کبریایی در مفید راه انداخت. در سال ۶٠ فقط سعید امین و حمید صالحی به جبهه می‌رفتند که البته آن‌ها خودشان در بسیج بودند اما جو جبهه رفتن را ایشان ایجاد کردند. بچه هایی که حال و هوای رفتن به جبهه را داشتند با مشورت با ایشان کارهای اعزام و همگروه شدن با بقیه ی مفیدی ها را پیگیری می کردند.

امير(شهید صرافی ) (که در هنگام شهادت بیسیم چی گروهانی بود که آقای کبریایی فرمانده گروهانش بود. ) دو سالي از من كوچكتر بود. يك روز گفت كه آقاي محمد كبريايي- معلم ورزش مدرسه‌مان- در گردان حمزه خدمت مي‌كند و بهتر است با هم به ديدنش برويم. اين شد كه در اولين فرصت به مقر گردان حمزه و پيش آقاي كبريايي رفتيم.

نقل از کتاب دسته یک  نوشته ی اصغر کاظمی.

 

و در آخر معتقدم راه ولایت از پدر می گذرد، همین هم باعث  این همه تاکید دین و قرآن شده است و شاید شروع ولایت، پدر است و انتهای آن هم. که فرموده اند :"انا  وعلی ابوا هذه الامۀ"

 چند خاطره از مفیدی ها                                                                                         

زیر تابوت یک معلم

کمتر پیش می‌آید که تصوری که در طول یازده سال دبستان و راهنمایی و دبیرستان از یک درس خاص یا یک نقش خاص در مدرسه شکل می‌گیرد در سال آخر مدرسه در هم بشکند. اما تصور یکسان و متعارفی که بچه های مدرسه‌ی ما از معلم ورزش در ذهن داشتند در سال آخر دبیرستان به هم می‌ریخت. ما در کمال تعجب با معلم ورزشی روبرو می‌شدیم که برایش نرمش، بسیار بیشتر از ورزش اهمیت داشت و مثل یک طبیب کارکشته آسیب‌های جسمی درس خواندن‌های پشت کنکوری ما را می‌شناخت و نسخه های فردی می‌پیچید که چند بار وزنه بزنیم و چقدر بدویم و
او اولین و آخرین معلم ورزشی بود که دیدم در چشمش فوتبالیست ترین پسر دوره با من که میلی به دویدن و گل زدن نداشتم یکسان بودیم. ابروهای پرپشت و در هم کشیده‌اش به او چهره ای جدی و منضبط می‌داد چنان که هیچ کس در کلاس نرمش او جرئت تخلف نداشت.

بعد از مدرسه من چهره ای دیگر از او دیدم. جانباز معتقدی که کتاب چاپ می‌کرد و همان قدر که نگران سلامت جسم شاگردانش بود؛ به سلامت فکر مردمان شهرش اهمیت می‌داد. چند باری که به بهانه‌ی گرفتن کتاب برای اردوهای جهادی مهمان دفتر انتشاراتش در میدان انقلاب شدم، از نزدیک سختی‌های کارش را دیدم و درد دل هایش را شنیدم.

صبح جمعه، چند نسل از همکاران و شاگردانش، که امروز مویی سپید کرده‌اند و چون او برای خود کامله مردی شده‌اند، زیر تابوت مرد جدی ورزش مدرسه را گرفتند و دور تا دور حیاط چرخاندند.
من و دوستانم، همان طور که روزی او بی اغماض همه‌ی مان را در حیاط ده ضلعی مدرسه می‌دواند و عرق مان را در می‌آورد، تابوتش را روی شانه گرفتیم و در حیاط مدرسه سینه زدیم و برایش گریه کردیم.
تابوت مقدس معلم را از مدرسه بیرون بردند تا در بهشت زهرا به خاک بسپارند.

غصه می‌خورم که چرا امروز جمعه بود و چرا تابستان است و چرا نسل امروز مدرسه، وداع ما با متفاوت‌ترین معلم ورزش مان را ندیدند.

صمد غفاری

از فارغ التحصیلان و همکاران مفیدی

 

بی ادعا

مهرماه سال ۶٠ بود که شدم مربی تربیتی دبیرستان مفید. یک سال با آقای کبریایی همکار بودم. سال ۶۱ او به جبهه رفت. بعد از مجروح شدن و بازگشت از جبهه، در مراسم هفته های شهدا در هر سال از او دعوت کردیم تا از جبهه حرفی بزند و خاطره ای  از مجروح شدنش تعریف کند اما هربار که به سراغش می رفتیم او بهانه ای می آورد و قبول نمی کرد.  آقای کبریایی در برابر اصرار ما مقاومت می کرد و حرفی نمی زد. بعد ها بود که ما تازه فهمیدیم او درجبهه، فرمانده بوده و به خاطر تواضعش نمی خواست دیگران از این موضوع باخبر شوند.

سید محمد میرطاهری

پای دوشکا خورده !

در یکی از عملیات، تیر دوشکا خورد به پایش. او را برای عمل جراحی به بیمارستان آوردند. وقتی نگاهی به پایش کردم با تعجب دیدم که تیر سنگین دوشکا طوری پایش را سوراخ کرده که از این طرف، آن طرف پایش معلوم بود.

جراحان تصمیم گرفته بودند پای آقای کبریایی را قطع کنند اما من از آنها خواستم که این کار را انجام ندهند. من از توان و قدرت بدنی آقای کبریایی که معلم ورزش بود، خبر داشتم.

پا را عمل کردیم و به لطف خدا، کم کم خوب شد. او بعد از بیمارستان، به دبیرستان رفته وتا مدت ها، با عصا سر زنگ ورزش حاضر می شد و بعد ها هم با همین پا می دوید و ورزش می کرد.

دکتر ظفرقندی

از همکاران مفیدی

پشت ستون

زنگ ورزش بود. داشتیم دور حیاط می دویدیم. من کم آورده بودم . فکری به خاطرم زد. موقع دور زدن، رفتم پشت یکی از ستون های ساختمان قایم شدم. بچه ها داشتند می دویدند و آقای کبریایی هم از من خبر نداشت.

بچه ها چند دور چرخیده بودند که من تصمیم گرفتم از پشت ستون بیرون بیایم. همین که سرم از پشت ستون بیرون آمد، چشمم گره خورد به چشمان آقای کبریایی.

او فقط به من نگاه  اخم آلودی کرد و هیچ چیزی نگفت ، اما من حسابی شرمنده شدم.  با اینکه سال ها از آن روز می گذرد ولی من هنوز سنگینی آن نگاه معنادار را از یاد نبرده ام.

حائری زاده

از فارغ التحصیلان مفید

 

یادگاری

در مراسم تشییع پیکر آقای کبریایی، یکی از فارغ التحصیلان می گفت: همسرم می گوید : تو هرچه از سلامتی و نشاط داری یادگاری همان  نرمش ودویدن های زنگ ورزش آقای کبریایی است.


١٤:٠٣ - شنبه ٢٣ آذر ١٣٩٢    /    شماره : ٢٤١    /    تعداد نمایش : ٣٠٢٧